close
تبلیغات در اینترنت
سبک زندگی شهدا

تصاوير منتخب

درباره سايت

علقمه

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.*** مقام معظم رهبری*** این وبلاگ زیر نظر بنیاد شهید و امور ایثارگران دهنو[اصفهان]می باشد. دلیل انتخاب این عنوان ["علقمه"]برای وبلاگ به خاطر شروع به کار آن در روز تاسوعای حضرت اباالفضل می باشد. ما را از نظرات خود بهره مند کنید. نکته:شما برای استفاده از مطالب و امکانات سایت ابتدا باید عضو شوید. مدیریت وبلاگ : علی یزدی

ثبت نام

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

بايگاني

پربازديدها

تبادل لينک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان علقمه وآدرس isardehno.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان پس از تایید در سایت ما قرار میگیرد.
عنوان :
آدرس :
کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

پيوندها

شبکه هاي اجتماعي

سبک زندگی شهدا به روایت همسرانشان

 مطالب آسمانی خاطرات


شهادت در فرهنگ دینی و بومی ما مقام بزرگی است و شهدا با نحوه مرگ خود به این مقام دست پیدا کردند اما بدون تردید نحوه زندگی آنها به گونه‌ای بوده که این نوع مرگ را برای آنها رقم زده است. یکی از بهترین افرادی که در خصوص نحوه زندگی شهدا اطلاع دارند و واجد این شایستگی هستند که زندگی عملی شهدا را حداقل در بعد خانوادگی آن به تصویر بکشند همسرانشان هستند. در سلسله گزارش‌های «سبک زندگی شهدا به روایت همسرانشان» راوی روایت زنان شهدا از زندگی همسرانشان می‌شویم.






در دهمین  شماره از این سلسله گزارش‌ها به بازخوانی برگ‌هایی از زندگی خانوادگی شهید سعید جان‌بزرگی می‌پردازیم. شهید جان‌بزرگی که از جانبازان شیمیایی دفاع مقدس بود در تاریخ 12 اسفندماه سال 1344 متولد شد و در 24 آذر 1371 با زهرا صبری ازدواج کرد. وی در 21 تیر ماه سال 1381 در اثر جراحات شیمیایی به شهادت رسید.






همسر شهید جان‌بزرگی در خاطرات خود از زندگی با وی می‌گوید:






يكي دو بار بيشتر نرفتيم سينما. فيلم‌هاي سينمايي را از تلويزيون مي‌ديد؛ شبكه يك جمعه‌ها بعد از برنامه كودك. فيلم‌هاي جنگي خودمان را دوست داشت ولي مي‌گفت نصف فيلم ساختگي است از خودشان درمي‌آورند. جنگ را ديده بود و اين حرف را مي‌زد. اين وسط «آژانس شيشه‌اي» و «از كرخه تا راين» برايش فيلم‌هاي ديگري بودند. اولين بار كه «آژانس شيشه‌اي» از تلويزيون پخش شد سعيد بي‌صدا جلوي تلويزيون اشك مي‌ريخت. معني اشك‌هايش را وقتي فهميدم كه حال و روزش شبيه عباس شد.






- آذر از نيمه گذشته بود و امتحانات ثلث اول بچه‌ها شروع شده بود. وقت امتحان بايد خودم بالاي سر بچه‌ها مي‌بودم. نگران بودم مبادا روز عقد با امتحان بچه‌ها يكي شود. به سعيد كه گفتم، دلخور شد. تازگي‌ها چهارده هزار تا صلوات نذر كرده بود كه بتوانيم از دفتر آقاي خامنه‌اي وقت بگيريم. مي‌گفت اگر عقدمان را آقاي خامنه‌اي نخواند، داغش براي هميشه به دلش مي‌ماند. آن وقت من نگران امتحان شاگردهايم بودم.






بالاخره نوبت عقد دادند. 24 آذر بود و 20 جمادي‌الثاني تولد حضرت فاطمه (س) و امام خميني (ره). 8 صبح رسيديم بيت رهبري. باران مي‌باريد و عطر خاك بلند شده بود. از آن هواهاي دونفره كه مي‌گويند. دلم يك جوري شده بود، نمي‌دانم اضطراب بود يا شوق زياد. عطر خاك را كه فرو مي‌دادم دلم بيشتر قلقلكش مي‌شد. براي خودم سرخوش بودم.






يازده تا زوج بوديم. عروس‌ها يك گوشه اتاق و دامادها كنار هم. صدای پچ پچ عروس‌ها غالب شده بود كه آقاي خامنه‌اي آمد. همه با هيجان «صل علي محمد فرزند زهرا آمد» مي‌گفتند. ياد التماس دعاهاي دوست و فاميل افتادم. قبل از خواندن خطبه‌هاي عقد چند دقيقه از زندگي امام علي (ع) و حضرت فاطمه (س) گفتند. سفارش كردند مسائل ديني را ياد هم بدهيم. سفارش كردند به جهيزيه ساده و مهماني كوچك و مهريه كم. مهريه‌ها چهارده سكه به پايين بود.






گفتند كسي كه به يك سكه قناعت كرده خواندن خطبه‌اش شيرين‌تر است. حرف آخرشان هم براي خود عروس و داماد بود. گفتند: «اصل زندگي شما دو نفر هستيد. سعي كنيد رضايت همديگر را به دست بياوريد». مدتي بعد سعيد عكس من و خودش را كنار هم توي قاب چسباند و اين جمله را پايين عكس‌ها نوشت.






آيت‌الله خامنه‌اي وكالت دامادها را داشتند و آقاي مجتهد شبستري وكيل عروس‌ها بودند. ما وكالت مي‌داديم و خودشان خطبه را مي‌خواندند. اولين سند مال ما بود. اين بار واقعا اضطراب داشتم؛ اضطراب از مسئوليتي كه به گردنم بود. زير لب ذكر مي‌گفتم. عقد كه جاري شد صلوات فرستادند و تبريك گفتند. نشستيم تا خطبه باقي زوج‌ها را هم خواندند. بيرون كه آمديم باران تندتر شده بود.






- اولين بارداري‌ام افتاد به فصل سرما. مي‌چسبيدم به بخاري و «9 ماه بارداري» مي‌خواندم. سعيد خريده بود. كلي كتاب ديگر هم درباره تربيت فرزند و خوراك و پوشاك خريده بود. تا از سركار مي‌رسيد كتاب برمي‌داشت و سوال مي‌پرسيد. يكي را كه بلد نبودم چشم غره مي‌رفت كه مثلا تنبيهم كند. اما از لبخند توي چشم‌هايش سوءاستفاده مي‌كردم و اعتراض مي‌كردم: «درس مدرسه كه نيست خط به خطش رو حفظ كنم». گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود. بايد بچه‌داري را از بر مي‌شدم.






سر هر سفره‌اي نمي‌نشستم؛ شايد صاحبخانه خمس مالش را نداده باشد. نذري كه مي‌آوردند پرس‌وجو مي‌كردم بعد مي‌خوردم. به اين چيزها خيلي مقيد بود. مي‌گفت حلال و حرام سفره به بچه توي شكم هم اثر مي‌كند. هر روز قرآن مي‌خواندم. اگر دستم بند كاري بود ترتيل عبدالباسط را مي‌گذاشتم توي ضبط. قبل از خواب بچه‌ام را نوازش مي‌كردم و سوره‌هايي را كه سفارش شده بود برايش مي‌خواندم. دائم‌الوضو بودم. به دنيا هم كه آمد با وضو شيرش مي‌دادم.






- سعید همیشه گوش درد داشت. به خاطر همان ترکشی که به گوشش خورده بود اعصاب گوشش آسیب دیده بود. دور و برش شلوغ بود یا نه، گوشش همیشه سوت می‌کشید. شب‌ها محمد بیدار می‌شد و تا به خواست دلش نمی‌رسید آرام نمی‌گرفت. سعید سردرد داشت ولی اعتراض نمی‌کرد. فقط گاهی می‌پرسید: «چیزی شده؟ چرا آروم نمی‌گیره؟»






پنج و نیم صبح از خانه بیرون می‌زد و بعضی شب‌ها محمد تا طلوع آفتاب بی‌تابی می‌کرد. از گریه محمد صادق و هر بچه دیگری اذیت می‌شد. هم برای سردردش، هم برای خود بچه. بچه زبان دردل گفتن ندارد. از گریه بچه‌ها همیشه دلش می‌گرفت. یک بار با مادرشوهرم رفته بودیم خرید. محمد پیش پدرشوهرم بود. می‌خواستیم ببریمش، پدربزرگش نگذاشت.






سعید که از دانشگاه برگشته بود، محمد صادق داشت وسط اتاق جیغ می‌کشید و دست و پا می‌زد. آن شب با من و مادرش یک دعوای مفصل کرد. دلم گرفت. قهرکردم. دلش طاقت نیاورد. گریه بچه و قهر همسر را اصلاً تحمل نمی‌کرد. یک قواره پارچه‌ پیراهنی خرید و از دلم در آورد. آن موقع کلاس خیاطی می‌رفتم. از آن پارچه یک بلوز برای خودم درآوردم.






سعید خیلی دوست داشت کارهای هنری بکنم. خیاطی و گلدوزی و قلاب‌بافی را دوست داشت. می‌گفت اگه یه بلوز قشنگ برای من بدوزی، برات کاچیران می‌خرم. اما برای من سخت بود یک جا بنشینم و خیاطی بکنم. همیشه دوست داشتم کاری کنم که تحرک داشته باشد. یک جا نشینی را دوست نداشتم. وعده کاچیران هم نتوانست از من خیاط در بیاورد.






- شوخی و خنده‌مان برای خودمان بود. پیش نامحرم، نه من با سعید شوخی می‌کردم، نه او چیزی به من می‌گفت. اتفاق‌های توی خانه توی همان چهاردیواری می‌ماند و بیرون نمی‌رفت. نه برای کسی از خانه‌اش چیزی تعریف می‌کرد، نه دوست داشت قصه‌های خصوصی آدم‌ها را بشنود.




از این که فلان همکارش توی محل کار حرف همسرش را پیش کشیده و چیزهایی تعریف کرده، چنان ناراحت می‌شد که حد نداشت. همین بود که خیلی‌ها تصور می‌کردند سعید توی زندگی هم خشک وجدی است. جدی بود، اما خشک نه، جدی بود و مسئولیت‌پذیر. اگر کاری از کارهای خانه را بهش می‌سپردم، از خودم بهتر انجامش می‌داد. گاهی که شیشه پاک می‌کرد، دستمال را با التماس از دستش می‌گرفتم. می‌گفتم «کاری نکن که دیگه ازت کمک نخوام».






همیشه می‌گفت: «اسلام دین تعادل است. نه افراط، نه تفریط» کردار خودش هم همین بود. همه چیزش به اندازه و به جا بود. مسجد و هیأت و عزاداری و سینه‌زنی به جای خود، جشن و شادی و مهمانی هم به جای خود.


ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب مرتبط